تبليغاتX
 نامه ای به قلبم

نامه ای به قلبم


در این شب بی انتها، 

به روزی می اندیشم كه عشق را با تمام وجود احساس كنم،

شاید همین فردا

روز شكستن این سكوت مبهم 

روز بیان صادقانه ی احساس

روز طلوع خورشید 

روز سپید فردا

انتظار غریبیست، این انتظار فردا...


 پی نوشت:

یك، دو، سه ...

اگر تا هفت بشمارم، عاشقت می شوم،

و از اینكه آسمان، در حجم كوچك قلبم آرام گرفته است، به خود می بالم.

اگر تا هفت بشمارم...

هر روز نیت می كنم تا قدم هفتم را بر دارم، برای عاشق شدن به تویی كه از

نخستین روز بودنم، عاشقم بودی...

من چقدر غافلم كه تا پله ی هفتم،

هفت هزار سال فاصله دارم ...

برای دیدار با تویی كه از رگ گردن هم به من نزدیك تری...


 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت23:1توسط نازنین | |

 

من نه عاشق بودم


و نه محتاج نگاهی كه بلغزد بر من

من خودم بودم و یك حس غریب

كه به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم دستی كه صداقت می كاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای

كه به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

و خدا می داند بی كسی از ته دلبستگیم پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افكار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

كه مرا از پس دیوانگیم می فهمید

آرزویم این بود

دور اما چه قشنگ

كه روم تا در دروازه نور

تا شوم چیره به شفافی صبح

به خودم می گفتم

تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم

كه چه جرمی دارد

دستهایی كه تهیست

و چرا بوی تعفن دارد

گل پیری كه به گلخانه نرست

روزگاریست غریب

تازگی می گویند

كه چه عیبی دارد

كه سگی چاق رود لای برنج

من چه خوش بین بودم

همه اش رویا بود

و خدا می داند

سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود.

 


 

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت16:21توسط نازنین | |



روزی كه گذشت ؛ هیچ از او یادمكن

فردا كه نیامده ست ؛ فریاد مكن

بر نامده و گذشته بنیاد مكن

حالی خوش باش و عمر بر بادمكن


پی نوشت:

از حال ما خواسته باشید...گاه ابری گاه بارانی...

و اکنون آفتابی در پاره ای از نقاط بارش پراکنده ی باران!

                                                     اندکی صبر...و بعد رنگین کمان...!

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت13:45توسط نازنین | |

 

خداوند همه چیز می‌شود همه کس را.
به شرط اعتقاد؛
به شرط پاکی دل؛
به شرط طهارت روح؛
 
چنین کنید تا ببینید که: خداوند، چگونه بر سفره‌ی شما، با کاسه ‌یی خوراک و تکه‌ای نان می‌نشیند
 
بر بند تاب، با کودکانتان تاب می‌خورد، و در دکان شما کفه‌های ترازویتان را میزان می‌کند
و "در کوچه‌های خلوت شب با شما آواز می‌خواند"... 
 
مگر از زندگي چه مي‌خواهيد، كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود؟

 

 جان و قلم احساس من است...

آنگاه که قلمم اینچنین ساده در بیان یک احساس وا می ماند....!

با جانم با تو سخن می گویم...

دارا جهان ندارد...

    سارا زبان ندارد...!

             سارا زبان ندارد...!

 

+نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت11:16توسط نازنین | |



«یکی زود به ستوه می‌آید

زود می‌رنجد

زود می‌رود

زود بر می‌گردد

یکی به ستوه نمی‌آید

نمی‌رنجد

دیر می‌رود، برنمی‌گردد.»


+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت16:56توسط نازنین | |




  •••• ولی افسوس او هرگز نمی داند ••••

نفسم می گیرد، در هوایی که نفس های تو نیست...!

              بیتابم...! افسوس که نمیشه چیزی رو باهات قسمت کرد...!


سلام...

گاهگاهی که دلم می گیرد...گمان می کنم که در اوج احساسم...

چندان که هرگز هیچ وقت این بلندای شکستن را قبلا تجربه نکرده ام...

و آنقدر حرفها هست برای گفتن که نمیدانم از کجایش بگویم...

شاید اگر او که دوستش داشتم بود...هرگز حجم ناگفته هایم چنین سنگین نمی ماند...

از چه بگویم؟

از خدایی که معنای عجیبش را چندان دوست دارم که هیچ بودنی را لطیف تر از او احساس نکرده ام....

و گاه گاهی چنان دوستش دارم که گویی  سنگینی بغض این دوست داشتن می خواهد حنجره ام را

پاره کند....

و ای کاش میشد هر زمان که به چنین حسی می رسم مشتی از آن را برای روزهای بی خدایی ام

نگهدارم تا هرگز فراموش نکنم که چنین خدایی دارم...

و یا وقتی از خدا برایت می گویم نشانت دهم تا دلت را بلرزاند و بغضت را بفشارد...

افسوس...

که این افسوس چنان بر دلم سنگینی می کند که نمی دانی!

افسوس که نمی دانی....و گاه گاهی هم نمی گذاری من بدانم...!!!

هرگز هیچ کافری را چنین ندیده ام که با دلم و خدایم چنین کند...!!!

افسوس که جنس دل من و تو یکی نیست...و این یعنی همه چیز...!!!

و کافرانی چون تو فرصت بودن با آنها که دوستم داشتند را از من گرفتند...

آری جانم فدایت قصه این است که من چنین دلتنگم...!

خسته ام از این دنیا...از این دورنگیها...

از تو...از خویش...از همه کس جز او...او که جز او دیگر معبودی ندارم...!

و اگر بدانی چه نیستی لطیفی است اینجای هستی که ایستاده ام...

این روزها که به پشت سرم نگاهی می اندازم زیبایی لحظه لحظه های عشق  خدایی که مرا اینگونه

می خواست ته دلم را چنگ میزند...

خاطره...خاطره...خاطره...!

فقط ای کاش توانش را داشتم تا وقتی چشمانم را می بندم نقش آفرینی شان چشمانم را تر نکند...

عجب نیست زمانی که در درک خویش و در درک خدای خویش جامانده ام در درک تو وامانده باشم ...

چقدر غریب است این دنیا و چقدر قریب است پروردگار این دنیا...!!!

از درک تو تنها چیزی که به یاد دارم پل شکسته ای است تا خدا...

که گمان می کردم برای رسیدنت تنها یک معجزه کافی است...

اما معجزه چیز کمی نبود و من نمیدانستم که برای وقوع یک معجزه دل لازم است...دل!

داشتی...!؟شک دارم...تقصیر تو نیست شک سلاح شیطان است...!

ای پل شکسته یه روزی فکر می کردم راز رسیدنت به خدا اطمینان من است...

به امید آنکه توان ساختنت را دارم به سرزمین وجودت پا نهادم...

اما وقتی به مرز شکستنات رسیدم پاهام لغزید...زودتر از اونچه خودمم تصور کنم از تو بر خاک افتادم....!

و از ترس در خاک غرق شدن کسی را محکم گرفتم که حتی شوقی واسه شناختنش نداشتم...!

شوق...شوق همه ی زندگیه....همه ی بهانه ی دویدنه...خطر کردنه!

بی شوق نمیشه دوید...با شوق نمیشه ایستاد....!!!!

چیه؟چرا با تعجب نگام می کنی؟فهمیدنش که کاری نداره...

مگه تا حالا ترمز نبریدی؟!؟!

                                                      وچنان بیتابم.....(ف.ی)

                           

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت4:18توسط نازنین | |



ستاره بخت هيچ كس شوم نيست . اين ما هستيم كه آسمان را بد تعبير مي كنيم...




+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت23:54توسط نازنین | |









امشب از دوري تو دلتنگم


و غم انگيزترين آهنگم


امشب از غصه و غم لبريزم


آه اي عشق! مگر من سنگم!


برگي از شاخه جدا در پاييز


خشك و بيحوصله و كمرنگم


بي تو من دهكدهاي خاموشم


دورافتادهترين فرهنگم


حرف ناگفته زياد است ولي


حيف در قافيه ها ميلنگم...


پایان...


خداوندا کدامین پل در کجای جهان شکسته است که دست من به تو ...


ودست تو به دل شکسته ی من نمیرسد...؟


 پی نوشت:این روزها بیش از هر نوایی نوای اذان موذن زاده به دلم میشینه!


چقدر حزن انگیز و عمیق می خونه!


یا علی

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت19:52توسط نازنین | |




بیچاره شیطان!تنها یک جرم داشت...او تنها به آدم سجده نکرد...!

                     ولی در اینجا در بین اشرف مخلوقات ....!
                          
                         من کسانی را می شناسم که به خدا سجده نمی کنند...!




شیطان جنس كهنه می فروشد

شیطان می خواست كه خود را با عصر جدید تطبیق بدهد، تصمیم گرفت وسوسه‌های قدیمی و در انبار مانده‌اش را به حراج بگذارد. در روزنامه‌ای آگهی داد و تمام روز، مشتری ها را در دفتر كارش پذیرفت.


حراج جالبی بود: سنگ‌هایی برای لغزش در تقوا، آینه‌هایی كه آدم را مهم جلوه می‌داد، عینك‌هایی كه دیگران را بی‌اهمیت نشان می‌داد. روی دیوار اشیایی آویخته بود كه توجه همه را جلب می‌كرد: خنجرهایی با تیغه‌های خمیده كه آدم می‌توانست آن‌ها را در پشت دیگری فرو كند، و ضبط صوت‌هایی كه فقط غیبت و دروغ را ضبط می كرد.

شیطان رو به خریدارها فریاد می زد: "نگران قیمت نباشید! الان بردارید و هر وقت داشتید، پولش را بدهید."


یكی از مشتری‌ها در گوشه‌ای دو شیء بسیار فرسوده دید كه هیچكس به آن‌ها توجه نمی‌كرد. اما خیلی گران بودند. تعجب كرد و خواست دلیل آن اختلاف فاحش را بفهمد.


شیطان خندید و پاسخ داد: "فرسودگی‌شان به خاطر این است كه خیلی از آن ها استفاده كرده‌ام. اگر زیاد جلب توجه می كردند، مردم می‌فهمیدند چه طور در مقابل آن مراقب باشند.



با این حال قیمت شان كاملاً مناسب است. یكی شان "شك" است و آن یكی "عقدة حقارت". تمام وسوسه‌های دیگر فقط حرف می‌زنند، این دو وسوسه عمل می كنند!!!"


نجات

پيرمردي در کنار ساحل قدم ميزد متوجه ي دخترکوچکي شد که ستاره هاي دريايي را که دريا با امواجش به ساحل آورده بود به دريا مي انداخت پير مرد به طرف دخترک رفت و به او گفت اين کار بي فايده است تو که نميتواني همه ي آن ها را نجات دهي ..... دختر به ستاره اي که در دستش بود اشاره کرد وگفت :شايد من نتوانم همه شان را نجات دهم ولي مطمئنم ميتوانم اين يکي را نجات دهم ...!!!





فراموش نکن
پيرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با يک ماشين تصادف کرد و آسيب ديد. عابراني که رد مي شدند به سرعت او را به اولين درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهاي پيرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "بايد ازت عکسبرداري بشه تا جائي از بدنت آسيب و شکستگي نديده باشه


پيرمرد غمگين شد، گفت عجله دارد و نيازي به عکسبرداري نيست.
پرستاران از او دليل عجله اش را پرسيدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا مي روم و صبحانه را با او مي خورم. نمي خواهم دير شود

پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر مي دهيم.
پيرمرد با اندوه گفت: خيلي متأسفم. او آلزايمر دارد. چيزي را متوجه نخواهد شد! حتي مرا هم نمي شناسد!
پرستار با حيرت گفت: وقتي که نمي داند شما چه کسي هستيد، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او مي رويد؟

پيرمرد با صدايي گرفته ، به آرامي گفت: اما من که مي دانم او چه کسي است...!


+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت21:11توسط نازنین | |









چلچله ها به پرواز در مي آيند

در سكوت شبانه ام

ستاره ها را مي شمارم

وماه را به تماشا مي نشينم

اميدي نيست به پايان شب

وسوگند به زيبايي شب وآسمان

كه اين نااميدي، شيرين است وزيبا

اي آرام جان.............

هنوز در جان ناتوان خود مي شنوم، زمزمه هاي آشنايي را

من همان، آرام جانم

چه شاعرانه مرا زمزمه شبانگاهانت ساخته اي

جز تو از روز و از هر غريبه ای بيزارم

تو كه مي داني چشمهاي من ديگر، با خود اشكي ندارد

تو كه مي داني گامهاي من، ناتوان تر از هر زماني شده است

تو كه مي داني من سراپا، شكستني گشته ام

بگذار من همان، آرام جان بمانم

وشب را با ستاره ها وماه درخشانش، داشته باشم

من همان، آرام جانم

اما ديگر، چشمهايم درخششي ندارد

تو را به عهد و پیمانت با خدا

بیا به عهدمان وفادار بمانیم...!


ای قلب مهربان!

با تمام وجودم ! دوستت دارم....!

یا مهدی...!

+نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت15:48توسط نازنین | |






نگاه می کنم که ببینم خطا کجاست


بعد از کمی تامل و قدری سکوت......


پی می برم آنجا که خالی ازخداست خطاست......



نامه ای به هیچکس...!

چرا می خواهی برایت نامه بنویسم ؟

چرا می خواهی با نوشتن

مانند انسان عصر سنگ

در برابرت برهنه شوم !

فقط نوشتن مرا برهنه می کند

وقتی حرف می زنم هنوز

پاره هایی از لباس هایم بر تنم می مانند

اما هنگام نوشتن .....

رها و سبک می شوم

چون گنجشکی که وزن ندارد

هنگام نوشتن

از چنگ قانون جاذبه می گریزم!

مرا پرواز می دهی اما کو آسمان؟

کو آنهمه اوج...!

آزادم کن...من آزادی می خواهم...

آزادی حتی از پرواز مهم تر است...حتی از اوج!

خدایا...صدایت می زنم...!فقط همین!

تو میگویی من تو را کفایت می کنم....باشد قبول...

من...عریانتر از همیشه صدایت می کنم....!

مرا دریاب...!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت1:57توسط نازنین | |



من هم حق دارم

یک اسم ساده نصیبم شود

کسی برایم سیب بیاورد

دمی بخندد ،نگاهم کند

با من سخن بگوید

هر شب خواب می بینم که اسمانم صاف شده است

عجیب است

من به دنیا نیامده ام که تو از من فرار کنی

من مایلم قدری سکوت کنم

مرا نامی بوده است

که گاه از شنیدن نابهنگامش برمی گردم!

چشم می گردانم در اسمان و زمین

تا تاریخ بودنم را تماشا کنم

من مرده ام و نمی دانم ...

و زندگی همین است

که باشی و تماشا کنی

فرو رفتن ،تاریکی و بعد.......سکون

.

.

من هنوز گاهی میمیرم !!!




پی نوشت....
میدونم رسم وبلاگ نویسی نیست دو پست در یک روز...!
اما اشکال نداره خیلی وقته قانون شکن شدم...!
با دلم یه قانونایی گذاشتیم که فقط خودمون ازش سر در میاریم!

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت13:58توسط نازنین | |

نازنین بیگناه :
تو سفر خواهی کرد
با دو چشم مطمئن تر از نور
با دو دست راستگو تر از همه ی اینه ها
خواب دریای خزر را
به شب
چشمانت می بخشم
موج ها
زیر پایت همه قایق هستند
ماسه ها
در قدمت می رقصند
من ترا در همه ی اینه ها
می بینم
روبرو
در خورشید
پشت سر
شب
در ماه
من تو را تا جایی خواهم برد
که صدایی از جنگ
و خبرهایی کذایی از ماه
لحظه هامان را زایل نکند
من ترا
از همه آفاق جهان خواهم برد
همسفر با منی
تو سفر می کنی اما تنها
صبح صادق
و همه همهمه ی دستان
ره توشه ی تو...
پروردگارا گرچه دورم از تو و تو نزدیکی به من....
ای از من به من نزدیک تر دوستت دارم...
راهها آسان شود گر تو بخواهی...

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت13:43توسط نازنین | |



اتاقم...

من....

آیینه...

یک شاخه گل...برای مدت طولانی بهش نگاه می کنم...نمی فهمم چرا؟

این روزها به خوشی سپری می شود...

اما دل من هنوز بهانه می گیرد...

چقدر دلم در اوج این شادی می گیرد...!!!

چقدر حرفهای نگفته دارم که نمی توانم برای هیچ کس بگویم...

با تمام وجود نفس می کشم...هوای تازه می خواهم...

نیست...

نمی یابمش...

به چه کس بگویم؟!چه بگویم؟!چگونه بگویم که من...

چقدر مهربانی روی دلم سنگینی می کند این روزها...

چه حرفهای در دل دارم که گفتنش عظمتشان را خرد می کند...

روزهای غریب...احساسات عجیب...خبرهای عجیب و غریب...

یک نفر که نمی شناسمش...!

تقصیر من نیست که نمی دانم...!

به مردمی که عبور می کنند نگاه می کنم...

و دلم می خواست میشد راز نهفته ی این دل را بگویم و خلاص شوم....

اما محال است...نمی شود...نمی توانم...

خدا به دادم برس به چه کس پناه ببرم؟

چه کسی است که به آشکار و نهانم آگاهست؟

وچه کسی بر احوالم توانا؟

ساکن دریا  بعد از مدتی صدای امواج را نمی شنود...

چه تلخ است قصه ی ...عادت؟!

مگر من به تو عادت کرده بودم؟؟؟؟؟!!!!!ای بابا؟!؟

من چگونه او را نادیده گرفتم؟و به خیانت کدامین وفادار؟ وفادار ماندم تا او را نادیده بگیرم؟

کدامین عهد نبسته را نشکستم؟!به من بگو!تو می دانی؟!

چگونه بگویمت خدا من با تمام جان و توان پشیمانم...!

پشیمان!

پشیمان!

پشیمانم که بودم...که عهدی که نبستی نشکستم!

نصفه عمرم کردی و نادیده ات گرفتم!

خدا کند خدا از من بگذرد....خدا کند که بیابد...این روزها بدجور دلم تنگ شده!


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت23:44توسط نازنین | |



دوباره باران می بارد...

باز باران با ترانه...!

باز قرار و بی قراری های من...

باز باران...

چه غریب است این باران...

نه یک بار نه دوبار...

که آسمان هر بار که می دیدمت می گریست...

دلم گرفته باران...

ما که حتی قرار نیست دلمان برای هم تنگ شود...

پاک نشده ام هنوز باران که باز می باری؟

خیسم از این دل گرفته ات...بس کن...

از برای چه می باری؟

از برای که؟

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا......

فریاد می زنم...

می شنوی؟

آن روزها نجوایم را هم می شنیدی...

قهری که اینگونه از من دوری...؟

که فریادم را بی پاسخ می گذاری؟

آسماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان...

پاکی....بزرگی...به خدا نزدیکی...دلت برای دوست داشتن خدا از من بزرگ تر است...

تو برایم کاری کن...!

+نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت16:20توسط نازنین | |